در میان فارسی زبانان گروهی بودند که به حق هدایت می‌کردند و به آن عدالت می‌ورزیدند

30 آگوست , 2011

در کتاب ادبیات دبیرستان بود که اولین بار نام شهاب الدین سهروردی ملقب به شیخ اشراق را دیدم. آنچه این نام را در خاطر من جاودانه کرد نام دو کتاب یا بهتر است بگویم دو رساله شیخ اشراق بود؛ “عقل سرخ” و “آواز پر جبرئیل”.

همیشه پیش خودم فکر می کنم که این اسمها چقدر امروزی هستند و اصلا شاید اگر تاریخ زندگی نویسنده را نمی دانستم و کسی نام این کتابها را می آورد شک نمی کردم یا شاعری پست مدرن یا نویسنده ای روشنفکر و امروزی نویسنده این کتابهاست.

شیخ اشراق

زندگی و سرگذشت شیخ اشراق نیز بسیار جالب است. این ناهمگونی شیخ با روزگار خویش فقط در نام این دو کتابش نیست و در تمام زندگی اش نمود دارد.

اما سخن گفتن‌های بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد. (+)

و نتیجه آن می شود که

عاقبت به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبیشکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند.

صلاح‌الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیون بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تایید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد. (+)

و داستان همیشگی تکرار شد. پس از اینکه فردی روشنفکر در دل جامعه ای سنتی خودنمایی می کند غالب علما با او می جنگند تا حذفش کنند و کمی پس از حذف او جامعه می پرسد مگر او چه می گفت که اینچنین با او کردند و پس از چندی آموزه های آن روشنفکر مظلوم و البته مغضوب جزو دروس همان مدارسی می شود که اساتیدش او را تکفیر کردند. و البته نکته این است که این روشنفکر زاده همان سنت است و در دامان همان سنت بالیده است. این مسئله در مورد حافظ هم تکرار شده است و پس از تکفیرش در زمان خودش، غزلیاتش جزو مهمی از فرهنگ مذهبی و سنتی است. استاد مطهری را نیز می توان تا حدودی در همین زمره قرار داد. و شاید عجیب نیست که نه بدست مخالفان مذهب که بدست مذهبیون افراطی ترور شد. هرچند امروزه رسانه های فراگیر سرعت انتشار افکار و خبرها را افزایش داده اند و البته این بار استاد مطهری حمایت حاکمیت را همراه خویش داشت.

هرچه بود شیخ اشراق از این مهلکه جان به در نبرد.

بدین ترتیب شیخ را زندانی کرده و در سن 36 یا 38 سالگی به قتل رساندند. مشهور است که او را به دار آویختند یا خفه کردند. جنازه‌ شیخ را در روز جمعه آخر ذی الحجه سال 587 هـ.ق از زندان بیرون آوردند. جرم او معاندت با شرایع دینی بود. بدین ترتیب سهروردی نیز سرانجامی همچون سقراط یافت . (+)

شیخ در همین مدت کوتاه زندگی بیش از 47 کتاب و رساله نوشته بود. (+)

عقل سرخ:

شیخ اشراق در کتاب عقل سرخ داستان را با یک پرسش آغاز می کند که آیا مرغان زبان یکدیگر را می فهمند. عقاب که بدواً پاسخی مثبت داده، بعداً اسیر صیادان می شود؛ چشمانش را می بندند و تدریجاً باز می کنند. عقاب به مردی سرخ روی برمی خورد که مدعی است “اولین فرزند آفرینش” است. او (هم) سالخورده است زیرا نماینده انسان کاملی است که پیش از آفرینش، به صورت مثالی، در کمال محض می زیسته، و هم جوان است زیرا از دیدی هستی شناختی با خداوند که ازلی و، بنابراین، قدیم ترین موجود است، بسیار فاصله دارد.
سپس سهروردی نمادهای زرتشتی کوه قاف، داستان زال، رستم و دیگر قهرمانان حماسی را که در شاهنامه به تصویر کشیده شده اند، به کار می برد. قاف نام کوهی است که بر قله آن سیمرغ، نماد ذات الهی، اقامت دارد. زال، که با موئی سپید به دنیا آمد و نمادی از خرد و پاکی است، پای کوه قاف رها شد. سیمرغ زال را به آشیانه خود برد و او را پرورش داد تا بزرگ شد و با رودابه ازدواج کرد و رستم از او زاده شد. (+)

+ تیتر جمله ای از شیخ است که ارادت خود را به فلاسفه ایران باستان بازگو می کند.

این متن بی معنی است

16 آگوست , 2011

چشمهایت را نبند

شاید این آخرین روزنه امیدم باشم

که شاید (شما بخوان: بی شک) این آخرین زنجیر ماندم باشد

و بخند

بی اضطراب

بی دغدغه

… و آرام

بخند

روزها می آیند و می روند

و مرا می آورند و مرا می برند

به دورترین نقطه جغرافیای بودن

دنیای من مرز دارد

و مرزش را با تمام مناقشات مغزی ام می شناسم

تا جایی که دستهایت را می گیرم

و بعد از آن دیگر وجب ها و کلیومترها یک مفهومند

…..

دیروز زنی را دیدم که خرید می کرد

و مردی که روزنامه می خواند

بی هیچ قصدی

بی هیچ لبخندی

و تکرار در جیبشان بالا و پایین می پرید

این کنترل لعنتی کجاست؟

شاید کانال دیگری باشد

اصلا کاش برق می رفت

جایی خواندم تاریکی نعمت کمی نیست

خنده هایت را بیاور زهر این غم را بگیر

29 جولای , 2011

غصه هایم از تنم سنگین ترند

خنده هایم از لبم غمگین ترند

دردهایم بیشمارند بی شمار

فصل هایم زمهریر بی بهار

دستهایم بی پناه و از تو دور

وای بر این روزهای سوت و کور

گاه می خندم ولی بی تو چه سود؟

بی تو بی رنگ است این بود و نبود!


| ترجمه به فارسی |